تبليغاتX
شمع سوخته


شمع سوخته

فرارمی کنم ازدست تو بلاهایت

دوباره می شنوم شرح ماجراهایت

نگاه می کنی ودم نمی زنی اصلا

برای من که مهم نیست این اداهایت

پس ازتو هیچ کسی رابه جا نمی آرم

غریبه اند تمامی  آشناهایت 

خدا نخواست که کاری برای من بکند

خدا کلافه شد ازکثرت دعاهایت

توسال هاست که رفتی ولی به جا مانده

هنوزدر وسط جاده ردپاهایت...

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 19:42 توسط سیداحمدتقوی| |


Design By : Night Skin