تبليغاتX
شمع سوخته


شمع سوخته

تقدیم به بچه های روان شناسی ۸۵ دانشگاه بیرجند:

 

برای کلاس آمدن پاندارد

و سرویس دانشکده جاندارد

تقلانکن تا مچم رابگیری

شلوغش نکن بوق و کرنا ندارد

توناراحتی ازکلاسی که رفتی

بیاخب بزن اینکه دعواندارد

همین جابزن درکلاسی که داریم

برای تو این جا و آن جاندارد

وهرکس که ارشد برایش مهم نیست

نیازی به امروز و فرداندارد

به رویم نیاور که کارتو بوده

خجالت کشیدن تماشاندارد

نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 14:55 توسط سیداحمدتقوی| |

همچون نسیم تاب رسیدن نداشتم

هرگزخیال بی تو وزیدن نداشتم

وقتی که آسمان قفس تنگ می شود

بال وپری برای پریدن نداشتم

حتی نفس کشیدن من معجزه شده

قلبی دگربرای تپیدن نداشتم

خاکسترم به جاست ازآن آتش مهیب

دیگرتوان شعله کشیدن نداشتم

دل تنگی ام برای تواصلا بهانه است

من طاقت دل از تو بریدن نداشتم

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 17:56 توسط سیداحمدتقوی| |

من به دنبال ماه می گردم

بین این کور راه می گردم

آسمان جای خود که زیرزمین

بین اعماق چاه می گردم

راه رامن درست آمده ام؟

شایدم اشتباه می گردم

جای شکرش برای من باقی ست

لااقل گاه گاه می گردم

آسمانم همیشه تاریک است

من به دنبال ماه می گردم...

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 19:4 توسط سیداحمدتقوی| |

فرارمی کنم ازدست تو بلاهایت

دوباره می شنوم شرح ماجراهایت

نگاه می کنی ودم نمی زنی اصلا

برای من که مهم نیست این اداهایت

پس ازتو هیچ کسی رابه جا نمی آرم

غریبه اند تمامی  آشناهایت 

خدا نخواست که کاری برای من بکند

خدا کلافه شد ازکثرت دعاهایت

توسال هاست که رفتی ولی به جا مانده

هنوزدر وسط جاده ردپاهایت...

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 19:42 توسط سیداحمدتقوی| |

به جزحیدرکسی حق مبین نیست

شهنشاهی به جزاودرزمین نیست

حقیقت غیرازاین چیزی نباشد

کسی جزاوامیرالمومنین نیست

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 17:6 توسط سیداحمدتقوی| |

ازکوچه های شهرقدیمی عبورکرد

باخودتمام خاطره ها رامرورکرد

شب های بی ستاره ی این شهر مرده را

با چشم های روشن خودغرق نور کرد

خیلی دلش زمردم این جا گرفته بود

امادوباره چاه دلش راصبورکرد

سی سال می شودکه مدینه گذشته است

آن ماجرادوباره به ذهنش خطورکرد

نان پختنش برای یتیمان فقط نبود

شایدبهانه داشت که سردرتنورکرد

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 16:18 توسط سیداحمدتقوی| |

 

 

(اللهم عجل لولیک الفرج)

 

سلام ،چون می گویندسلامتی می آورد.شایدباخودتون بگیدچرامسکین؟؟؟

مسکین تخلص یکی ازشعرای قرون گذشته بودکه بعدها( فروغی )تخلص 

کردوبه فروغی بسطامی معروف شد.

ازاین اسم خیلی خوشم می یاد،چون ....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تقدیم به قطب عالم امکان ،حضرت صاحب الزمان(عج):

آقاببین که ازپی هم جمعه ها گذشت

این جمعه هم رسید ولی بی شما گذشت

یک شب بیا به خانه ی ماهم سری بزن

درآرزوی وصل شما عمر ما گذشت

آقا زروی ما ه شما شرم می کنیم

این روزگارما به گناه وخطا گذشت..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

واین غزل :

این بارهم غزل شده سوهان روح ما

شاعربه درد ورنج غزل بود مبتلا

بایدبساط قول وغزل رابه هم زنم

خودکارومیزودفترمن بین دست و پا

یک لحظه درخیال خودم فکر می کنم

باخودغزل دوباره مرا می برد کجا

دکان کم فروشی ما تخته می شود

وقتی بساط شعروغزل می شود به را

می خواستم که یک شبه شاعرشوم ولی

خوابم گرفته بود و شبم روبه انتها

شعرم تمام می شدواین بارآخراست

 درآسمان شعروغزل می شوم رها...

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 20:7 توسط سیداحمدتقوی| |


Design By : Night Skin