شمع سوخته
برای کلاس آمدن پاندارد و سرویس دانشکده جاندارد تقلانکن تا مچم رابگیری شلوغش نکن بوق و کرنا ندارد توناراحتی ازکلاسی که رفتی بیاخب بزن اینکه دعواندارد همین جابزن درکلاسی که داریم برای تو این جا و آن جاندارد وهرکس که ارشد برایش مهم نیست نیازی به امروز و فرداندارد به رویم نیاور که کارتو بوده خجالت کشیدن تماشاندارد همچون نسیم تاب رسیدن نداشتم هرگزخیال بی تو وزیدن نداشتم وقتی که آسمان قفس تنگ می شود بال وپری برای پریدن نداشتم حتی نفس کشیدن من معجزه شده قلبی دگربرای تپیدن نداشتم خاکسترم به جاست ازآن آتش مهیب دیگرتوان شعله کشیدن نداشتم دل تنگی ام برای تواصلا بهانه است من طاقت دل از تو بریدن نداشتم من به دنبال ماه می گردم بین این کور راه می گردم آسمان جای خود که زیرزمین بین اعماق چاه می گردم راه رامن درست آمده ام؟ شایدم اشتباه می گردم جای شکرش برای من باقی ست لااقل گاه گاه می گردم آسمانم همیشه تاریک است من به دنبال ماه می گردم... فرارمی کنم ازدست تو بلاهایت دوباره می شنوم شرح ماجراهایت نگاه می کنی ودم نمی زنی اصلا برای من که مهم نیست این اداهایت پس ازتو هیچ کسی رابه جا نمی آرم غریبه اند تمامی آشناهایت خدا نخواست که کاری برای من بکند خدا کلافه شد ازکثرت دعاهایت توسال هاست که رفتی ولی به جا مانده هنوزدر وسط جاده ردپاهایت... به جزحیدرکسی حق مبین نیست شهنشاهی به جزاودرزمین نیست حقیقت غیرازاین چیزی نباشد کسی جزاوامیرالمومنین نیست ازکوچه های شهرقدیمی عبورکرد باخودتمام خاطره ها رامرورکرد شب های بی ستاره ی این شهر مرده را با چشم های روشن خودغرق نور کرد خیلی دلش زمردم این جا گرفته بود امادوباره چاه دلش راصبورکرد سی سال می شودکه مدینه گذشته است آن ماجرادوباره به ذهنش خطورکرد نان پختنش برای یتیمان فقط نبود شایدبهانه داشت که سردرتنورکرد (اللهم عجل لولیک الفرج) سلام ،چون می گویندسلامتی می آورد.شایدباخودتون بگیدچرامسکین؟؟؟ مسکین تخلص یکی ازشعرای قرون گذشته بودکه بعدها( فروغی )تخلص کردوبه فروغی بسطامی معروف شد. ازاین اسم خیلی خوشم می یاد،چون .... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ تقدیم به قطب عالم امکان ،حضرت صاحب الزمان(عج): آقاببین که ازپی هم جمعه ها گذشت این جمعه هم رسید ولی بی شما گذشت یک شب بیا به خانه ی ماهم سری بزن درآرزوی وصل شما عمر ما گذشت آقا زروی ما ه شما شرم می کنیم این روزگارما به گناه وخطا گذشت.. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ واین غزل : این بارهم غزل شده سوهان روح ما شاعربه درد ورنج غزل بود مبتلا بایدبساط قول وغزل رابه هم زنم خودکارومیزودفترمن بین دست و پا یک لحظه درخیال خودم فکر می کنم باخودغزل دوباره مرا می برد کجا دکان کم فروشی ما تخته می شود وقتی بساط شعروغزل می شود به را می خواستم که یک شبه شاعرشوم ولی خوابم گرفته بود و شبم روبه انتها شعرم تمام می شدواین بارآخراست درآسمان شعروغزل می شوم رها... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
| Design By : Night Skin |

